نفسم بند نفسهای کسی هست که نیست
بی گمان در دل من جای کسی هست که نیست

غرق رویای خودش پشت همین پنجره ها
شاعری محوتماشای کسی هست که نیست

درخیالم وسط شعر کسی هست که هست
شعرم آبستن رویای کسی هست که نیست

کوچه درکوچه به دستان توعادت میکرد
شهری ازخاطره منهای کسی هست که نیست

مثل هرروز نشستم سرمیزی که فقط
خستگی های منو چای کسی هست که نیست

زیر باران دو نفر , کوچه ، به هم خیره شدن
مرگ این خاطره ها پای کسی هست که نیست

هر چه کردم که فراموش کنم آه نشد

رفتم از خاطر و ، دلتنگِ دلم گاه نشد

 

او که با عشق به آغوشِ دلم آمده بود

تکیه بر عقل زد و ، همنفسِ راه نشد

 

گفت اندیشه ی او با من و با من شدن است

کلبه ام آه ، ولی روشن از آن ماه نشد

 

آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

هیمه بر آتشِ ما ریخت و همراه نشد

 

من حسودم به هر آنکس که نگاری بیند

سهمم از عشق به اندازه ی یک کاه نشد

 

دفترم پُر شده از بغض ، چه باید بکنم ؟

هر چه کردم که فراموش کنم ، آه نشد

گاه آن کس که درین دیر مکان می خواهد

یک گنه کار فراریست امان می خواهد

 

گاه آن کس که به رفتن چمدان می بندد

رفتنی نیست، دو چشم نگران می خواهد

 

قصه ی دست من و موی تو هم طولانیست

وصف آن بیشتر از عمر زمان می خواهد

 

عاشقی بار کمی نیست کمر می شکند

خود کشی کار کمی نیست توان می خواهد

 

چشم من گاه در آیینه تو را می بیند

هر که هر چیز که گم کرده همان می خواهد

 

این که هر کار کنم باز کمت دارم را

عقل پنهان شده و قلب عیان می خواهد

 

بر سر عهد گران هستم و تنها ماندم

کار سختیست ولی قلب چنان می خواهد

 

تا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتم

روبروی چشم خود چشمی غزلخوان داشتم

حال اگر چه هیچ نذری عهده دار وصل نیست

یک زمان پیشآمدی بودم که امکان داشتم

ماجراهایی که با من زیر باران داشتی

شعر اگر می شد قریب پنج دیوان داشتم

بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود

من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم؟

ساده از «من بی تو می میرم» گذشتی خوب من

من به این یک جمله ی خود سخت ایمان داشتم

لحظه ی تشییع من از دور بویت می رسید

تا دو ساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم

پا به پا کردم و...
جان کندم و گفتم آخر
دوستت دارم و...
گفتی نظر لطف شماست

 

گل بی ثمر

دیده بستی و ندیدی که چه آمد به سرم
رفتی و شعله زدی باز به عمق جگرم

شور عشق تو جوان کرد مرا ورنه ز نوح
خوب گر بنگری ام چند شبی پیرترم

با تو چون مرغ غزلخوانِ بهارم بخدا
بی وجود تو خزان دیده و بی بال و پرم

تو نه خورشید جهانتاب و نه ماهی اما
با تو صبح غزلم بی تو شبی بی سحرم

شعلهء عشق جگر سوز تو آرام من است 
ورنه دیوانه نی اَم...دست به آتش ببرم

کاش میشد که ببینم دمِ مردن رویت
چشم من را تو ببندی و ز جان درگذرم

(بارها گفته ام و بار دگر میگویم)
با تو باغ هنرم بی تو گلی بی ثمرم

سونوشت


بی تو من افتاده ام در چنگ این اجبارها
سرنوشتم شد سری جا مانده روی دارها

می دهد کاری به دستم بی حضورت زندگی
می دهد کاری به دستم پاکت سیگارها

حرف دل را چشم گاهی بر زبان می آورد 
دور بودی از من و از چشمهء گفتارها

باز کن در را که ماندم زیر آوار غمت
بس که هرشب می زنم سر را به این دیوارها

هر کسی یک بار می میرد ولی با رفتنت
مرگ را من دیده ام در این حوالی بارها

زندگی یعنی بمیری در هوای یک نفر
مرده باشی جان بگیری با صدای یک نفر

عمر اگر بسیار باشد، عمر اگر کم؛ هرچه هست
محض لبخند یکی باشی، فدای یک نفر

عاشقانه- هرچه داری لابه لای شعر هات-
گفته باشی از همان اول برای یک نفر

آخر این قصه خواهی دید خیل عاشقان
جان نمی بازند جز در ماجرای یک نفر

عشق جز این نیست، جز این نیست، جز این نیست عشق
عشق یعنی "این و جز این نیست"های یک نفر.