خالی شدم از زندگی، از هر چه پایان داشت حسی شبیه آنچه که یک جسم بی جان داشت می آمد و با هر قدم عطر تو می پیچید لعنت به شهری که پس از تو باز باران داشت با حال آن روزم میان خاطرات تو، باران نمی بارید...اگر یک ذره وجدان داشت میشد بگیری دست من را قبل از افتادن اما نشد...تا من بفهمم عشق تاوان داشت میشد ببندی زخم من را قبل جان دادن افسوس...من را کشت آن دردی که درمان داشت من مرده بودم! مرگ با من زندگی می کرد من مرده بودم...مرگ در رگ هام جریان داشت وقتی که برگشتی به من، در شهر پُر کردند: برگشتن جان پس به جسمی مرده، امکان داشت!

آخ یکی بود یکی نبود
یه عاشقی بود که یه روز بهت می گفت دوست داره
آخ که دوستت داره هنوز
دلم یه دیوونه شده واست می آزاره هنوز
از دل دیوونه نترس.. آخ که دوستت داره هنوز
شب که می شه به عشق تو غزل غزل صدا می شم
ترانه خوون ِ قصّه ی تموم عاشقا می شم

 

گفتی که با وفا بشم سهم من از وفا تویی
سهم من از خودم تویی، سهم من از خدا تویی
گفتی که دلتنگی نکن آخ مگه می شه نازنین
حال پریشون منو ندیدی و بیا ببین

ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺭﻓﺘﻨﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ نمیتواند ﺟﺒﺮﺍﻥ ﮐﻨﺪ ...! 👤