یادگاری تو
چه شد افتادم از چشمت؟
منم فانوس لبخندت,غرورت, گريه ات, خشمت,
اسيرم خسته ام ,سيرم
مرا درياب ميمیرم
----------------------------
به فکر پل های خراب شده پشت سرت نباش
راه برگشت تو همیشه باز است
چه شد افتادم از چشمت؟
منم فانوس لبخندت,غرورت, گريه ات, خشمت,
اسيرم خسته ام ,سيرم
مرا درياب ميمیرم
----------------------------
به فکر پل های خراب شده پشت سرت نباش
راه برگشت تو همیشه باز است
همیشه شاعر عشقت به زور می مانم
خدا که رحم و مروت نداد قلب تو را
نمی شود که بمیرم صبور می مانم
نگاه می کنم این کوچه را که برگردی
بدان که منتظر یک عبور می مانم
دوباره آمدی و کوچه هم گلستان شد
تو دور ماندی و من هم که دور می مانم
چه زندگی خوشی دوری و وفا داری
تو نیستی ,غزلی سوت و کور می مانم
دنیام خیلی وقته مرده
از خواب هایم
صدای گریه می آید
همیشه برای تو
![]()
نه جای جدیدی میچسبه نه جای قبلیش !!!!
کمی به من فکر میکردم 
بجز سلام کسی که به خاطرش با دنیا قهر کردی
تو که نیستی پیشم
هرچی میگم به هرکی میگم
که با من بمونه میذاره میره
از دلِ من
دیوونه میشم توی خیابون
تنها میمونه دستای سرد و عاشق من
وقتی تورو میبینمو
پر میکشم تو دستای گرمت
مثل قدیما بچه میشم
میخوام با تو باشم
تو دنیا جایی ندارم
بجز دلِ تو اینو میگم
تو میتونی بمونی میتونی بسازی
منو اونجوری که همه حسودم بشند
آدمای این شهر قول بده بمونی
قلبمو بسازش
فقط تو میتونی منو آروم کنی
نرو بسِ دیگه این قهر
تو میتونی بمونی میتونی بسازی
منو اونجوری که همه حسودم بشند
آدمای این شهر قول بده بمونی
قلبمو بسازش
فقط تو میتونی منو آروم کنی
نرو بسِ دیگه این قهر
-------------------------------
تلخ ترین قسمت هر آهنگ اونجاست که اصلا متوجه صدای خواننده و شعرش نیستی
تمام توجهت فقط و فقط پرت شده به یه تصویر تو گذشته 
شاید تو میخواهی مرا در کوچهها امشب
پشت ستون سایهها، روی درخت شب
میجویم اما نیستی در هیچ جا امشب
میدانم آری نیستی، اما نمیدانم
بیهوده میگردم بدنبالت چرا امشب؟
هرشب تو را بیجستجو مییافتم اما
نگذاشت بیخوابی بدست آرم تو را امشب
ها ... سایهای دیدم، شبیهت نیست، اما حیف
ایکاش میدیدم به چشمانم خطا امشب
هرشب صدای پای تو میآمد از هرچیز
حتی ز برگی هم نمیآید صدا امشب
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را، ماه من بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچهها را، یک نفس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
طاقت نمیآرم، تو که میدانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم، بی تو، تا امشب
ای ماجرای شعر و شبهای جنونم
آخر چگونه سرکنم بیماجرا امشب
سفر مگو که دل از خود سفر نخواهد کرد
اگر منم که دلم بی تو سر نخواهد کرد
من و تو پنجرههای قطار در سفریم
سفر مرا به تو نزدیکتر نخواهد کرد
ببر به بیهدفی دست بر کمان و ببین
کجاست آنکه دلش را سپر نخواهد کرد
خبرترین خبر روزگار بیخبریست
خوشا که مرگ کسی را خبر نخواهد کرد
مرا به لفظ کهن عیب میکنند و رواست
که سینهسوخته از «می» حذر نخواهد کرد
من که در تنگ برای تو تماشا دارم
با چه رویی بنویسم غم دریا دارم؟
دل پر از شوق رهاییست، ولی ممکن نیست
به زبان آورم آن را که تمنا دارم
چیستم؟! خاطرهی زخم فراموش شده
لب اگر باز کنم با تو سخنها دارم
با دلت حسرت هم صحبتیام هست، ولی
سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم؟
چیزی از عمر نماندهست، ولی می خواهم
خانهای را که فروریخته برپا دارم
با همین دست، به دستان تو عادت كردم
این گناه است ولی جان تو عادت كردم
جا برای من گنجشک زیاد است، ولی
به درختان خیابان تو عادت کردم
گرچه گلدان من از خشك شدن میترسد
به ته خالی لیوان تو عادت كردم
دستم اندازهی یك لمس بهاری سبز است
بسكه بیپرده به دستان تو عادت كردم
ماندهام آخر این شعر چه باشد انگار
به ندانستن پایان تو عادت كردم
.
وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند
از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند
از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی
تکرار من در من ، مگر از من چه می ماند
غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی
غیر از غباری در لباس تن ، چه می ماند
از روزهای دیر بی فردا چه می آید؟
از لحظه های رفته ی روشن چه می ماند؟
دلتنگی عین آتش زیر خاکستر است
گاهی فکر میکنی تمام شده
اما یک دفعه تمام وجودت را آتش میزند.. .
گــرفته دلـــم از دو عالم ... مهـــم نیست
تـــو را دوست دارم قسم به خدا که...
اگر چه پس از تو خدا هم مهم نیست
فقــــط آرزو مـــی کنم کــــه بمیرم
پس از آن بهشت و جهنمّ مهم نیست
همان وقت رانده شدن به زمین ... آه !
بـــه خود گفت حوّا که آدم مهم نیست
بیا تا علف هــــای هرزه بکاریم
اگر مرگ گلهای مریم مهم نیست
ببین! مرگ هم شانس مي خواهد ای عشق
فقط خوردن جامی از سم مهـــم نیست
نماندست چیزی به جز غم، مهم نیست،
گرفته دلـــم از دو عالم ، مهم نیست,
بمانم ، بخوانم ، برقصم ، بمیرم ...
دگر هیچ چیزي برایم مهم نیست
مامان! تمام زندگی ام درد می کند
دارد چه کار با خودش این مرد می کند؟!
دارد مرا شبیه همان بچّه ی لجوج
که تا همیشه گریه نمی کرد می کند
این باد از کدام جهنّم رسیده است
که برگ، برگ، برگ مرا زرد می کند
هی می رسد به نقطه ی پایان، به خودکشی
یک لحظه مکث، بعد عقبگرد می کند
ابری ست غوطه ور وسط خواب های مرد
که آتش نگاه مرا سرد می کند
بی فایده ست سعی کنم مثلتان شوم
دنیای خوب! باز مرا طرد می کند
هی فکر می کنم… و به جایی نمی رسم
هی فکر می کنم… و سرم درد می کند
![]()
گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی…
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی …
گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات…
گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که…
گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای…!
که می شناسی بنشینی و”فقط” نگاه کنی…
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود…
گاهی دلگیری…شاید از خودت…شاید
مپرس حال مرا ! روزگار یارم نیست
جهنمی شده ام ، هیچ کس کنارم نیست
نهال بودم و در حسرت بهار ! ولی
درخت می شوم و شوق برگ و بارم نیست
به این نتیجه رسیدم که سجده کردن من
به جز مبارزه با آفریدگارم نیست
مرا ز عشق مگویید ، عشق گمشده ای ست
که هر چه هست ندارم ! که هر چه دارم نیست
شبی به لطف بیا بر مزار من ، شاید ــ
بــِـرویـَد آن گل سرخی که بر مزارم نیست

---------------------------------------------
نمی دونم این روز رو یادت هست یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟