تو بگو،
هست کسی تا که مرا دریابد...؟
تو به من میخندی!
و من از خنده تو...
میفهمم، که کسی نیست مرا دریابد!
در من ، تمام من ، سو تفاهم است !
من خواب دیده ام ، در خواب مرده ام
از خواب می پرم ، این مرگ چندم است؟!
میبیندت ... میبینیاش .... من بغض دارم
میبوسمت، مثل سرابی میگریزی
میبوسدت ، کم مانده یک دریا ببارم
موهای کوتاهم مرا از چشمت انداخت
موی بلندش می شود آویز دارم
من چای میریزم برایت... نیستی... حیف!
او چای میریزد برایت... من خمارم!
زانوی تنهایی بغل میگیرم اینجا
او را نوازش میکنی ....جان میسپارم
عکسم به فریاد آمده: خالیست جایت
عکسش در آورده دمار از روزگارم
میخندم و مهمان اخمم میکنی باز
میخندد و من بوسهها را میشمارم
میخواهمت، میخواهدت، لعنت به تقدیر!
تو حق او هستی و من حقی ندارم...
قسمت نشد آخر که تو را سیر ببینم
حتی شده در خواب، که آن هم شدنی نیست
در کار من افتاده هزاران گره ی کور
تنها گره عشق است که محکم شدنی نیست
تو ماه جهانی، منِ آواره زمینم
این فاصله بین من و تو کم شدنی نیست
کمتر گله کن از من و دیوانگی من
این عاشق دیوانه که آدم شدنی نیست...
تیر دیوانه شد و مرداد هم از شهر رفت
از غمت شهریورِ بیچاره حلق آویز شد
مهر با بی مهری و نامهربانی می رسد
مهربانی در نبودت اندک و ناچیز شد
بی تو یک پاییز ابرم، نم نمِ باران کجاست؟
بی تو حتی فکر باران هم خیال انگیز شد
کاش میشد رفت و گم شد در دل پاییز سرد
بوی باران را تنفس کرد و عطر آمیز شد
«آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟»
آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد...