تو بگو،
هست کسی تا که مرا دریابد...؟
تو به من میخندی!
و من از خنده تو...
می‌فهمم، که کسی نیست مرا دریابد!

 


مرا تا دل بُود
دلبر
تو باشی...


♥️
از جایی مغلوب شدم
که هیچ وقت
فکرش را هم نمی‌کردم!
درست از چشم‌هایش
به قلبم حمله کرد..


♥️
از جایی مغلوب شدم
که هیچ وقت
فکرش را هم نمی‌کردم!
درست از چشم‌هایش
به قلبم حمله کرد..


تنِ من
پیش تو فهمید
بغل
یعنی چه...؟!


خیره بماند بر درت، دیده‌ی انتظارِ من
ره ندهی اگر مرا، وای به روزگارِ من
من به خـــدا به هیچکس دردِدلی نکرده‌ام
بند به آب می‌دهد چهره‌ی زرد و زارِ من...
دل زِ تو شکوه کرد و من از دلِ خود جدا شدم
ربط نداشت بیش از این، کارِ کسی به کارِ من
پا زده پشت کوچه‌ام چاوشِ دست بی‌کسی
بهرِ خدا به او بگو، درگذر از گذارِ من
بس که گلو فشرده‌ام زیرِ فشارِ عقده‌ها
بوته‌ی صبر روید از سنگِ سرِ مزارِ من
پشت ضریح دیده‌ام بسته دخیل آینه
تا که به اشک شوید از چهره‌ی دل غبارِ من
خلوتِ امن سینه‌ام گشته قرارگاهِ غم
عاقبتت به‌خیر باد ای دلِ بی‌قرارِ من
ای بت من چه می‌شود از تو که کم نمی‌شود
از سرِ مهر گر شبی سر بنهی کنارِ من
من نه به خویش رفته‌ام بر درِ بقعه‌ی جنون
جبرِ زمانه می‌کشد رشته‌ی اختیارِ من
ارفع اگر به باد شد عمر سراب‌گونه‌ام
خوشدلم آن که عشق شد مایه‌ی اعتبارِ من...


«من» در تنم گم است ، تن در تلاطم است

در من ، تمام من ، سو تفاهم است !

من خواب دیده ام ، در خواب مرده ام

از خواب می پرم ، این مرگ چندم است؟!

 

می‌بینمت، بیش از همیشه بی‌قرارم

می‌بیندت ... می‌بینی‌اش .... من بغض دارم

 

می‌بوسمت، مثل سرابی می‌گریزی

می‌بوسدت ، کم مانده یک دریا ببارم

 

موهای کوتاهم مرا از چشمت انداخت

موی بلندش می شود آویز دارم

 

من چای می‌ریزم برایت... نیستی... حیف!

او چای می‌ریزد برایت... من خمارم!

 

زانوی تنهایی بغل می‌گیرم اینجا

او را نوازش می‌کنی ....جان می‌سپارم

 

عکسم به فریاد آمده: خالی‌ست جایت

عکسش در آورده دمار از روزگارم

 

می‌خندم و مهمان اخمم می‌کنی باز

می‌خندد و من بوسه‌ها را می‌شمارم

 

می‌خواهمت، می‌خواهدت، لعنت به تقدیر!

تو حق او هستی و من حقی ندارم...


اگر مرده ای، بیا و مرا ببر
و اگر زنده ای هنوز
لااقل خطی، خبری، خوابی، خیالی
بی انصاف...

 

نگیر از این دل دیوانه، ابر و باران را
هوای تنگ غروب و شب خیابان را

اگر چه پنجره‌ها را گرفته‌ای از من
نگیر خلوت گنجشک‌های ایوان را

بهـار، بی‌تو در این خانه گل نخواهد داد
هوای عطر تو دیوانه کرده گلدان را

بیا که تابستان، با تو سمت و سو بدهد
نگاه شعله ور آفتابگردان را

تو نیستی غم پاییز را چه خواهم کرد
و بی‌پرنده‌گی عصرهای آبان را

سرم به یاد تو گرم است زیر بال خودم
اگر به خانه ام آورده‌ای زمستان را


بریز! چاره‌ی این عشق،"قهوه‌ی قجری"ست
که چشم‌های تو پر کرده‌اند فنجان را ...!


با هیچکسم میل سخن نیست ولیکن
تو خارج ازین قاعده و فلسفه هایی...

 

مهر...
مهر آمد
و مهرت به دلم
افزون شد...


این عصرهای پاییزی عجیب
بوی نفس های تو را می دهد
گویی تو اتفاق می افتی
و من دچار می شوم...


‏چون به کام دل نشد دستی در آغوشت کنم
میروم تا در غبار غم فراموشت کنم
سر در آغوش پشیمانی گذارم تا تو را
ای امید آتشین با گریه خاموشت کنم


چشمان قشنگ تو مجسّم شدنی نیست
آهنگ دلم بی تو منظم شدنی نیست

قسمت نشد آخر که تو را سیر ببینم
حتی شده در خواب، که آن هم شدنی نیست

در کار من افتاده هزاران گره ی کور
تنها گره عشق است که محکم شدنی نیست

تو ماه جهانی، منِ آواره زمینم
این فاصله بین من و تو کم شدنی نیست

کمتر گله کن از من و دیوانگی من
این عاشق دیوانه که آدم شدنی نیست...


🍂
آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد
کاسه ی صبرم از این دیر آمدن لبریز شد

تیر دیوانه شد و مرداد هم از شهر رفت
از غمت شهریورِ بیچاره حلق آویز شد

مهر با بی مهری و نامهربانی می رسد
مهربانی در نبودت اندک و ناچیز شد

بی تو یک پاییز ابرم، نم نمِ باران کجاست؟
بی تو حتی فکر باران هم خیال انگیز شد

کاش میشد رفت و گم شد در دل پاییز سرد
بوی باران را تنفس کرد و عطر آمیز شد

«آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟»
آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد...