گفتند:

فدای سرت؟

این نشد یکی دیگر...؟

ولی هیچکدام نمی دانستند,

این که رفت جان بود !

و آدم هم , یک جان 

که بیشتر ندارد ...!!!

 

با آدمها کاری نکنید
که بخاطر دوست داشتنتان از خودشان متنفر شوند
آدمی که از خودش متنفر شود
همه چیزش را از دست می دهد .

ینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من، نه اینکه مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک  ماجرا کم است
تا این غزل شبیه غزل های  من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است
گاهی تو را کنار خود احساس می کنم
اما چه قدر دل خوشی خواب ها کم است
خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم  است ؟  

من در پی رد تو کجا و تو کجایی
دنبال تو دستم نرسیده است به جایی
ای « بوده » که مثل تو نبوده است، نگو هست
ای « رفته » که در قلب منی گرچه نیایی...
این عشق زمینی است که آغاز صعود است
پایبند « هوس » نیستم ای عشق « هوایی »
قدر تنی از پیرهنی فاصله داریم
وای از تو چه سخت است همین قدر جدایی!
ای قطب کشاننده پر جاذبه دیگر
وقت است دل آهنی ام را بربایی
گفتی و ندیدی و شنیدی و ندیدم
دشنام و جفایی و دعایی و وفایی
یک عالمه راه آمده ام با تو و یک بار
بد نیست تو هم با من اگر راه بیایی...

در گیر ظلمتم که پی یک نشانه است

هرجا چراغ دیده گمان کرده خانه است

دائم افول می کنم از خویش این منم

رودی ک برخلاف مسیرش روانه است

اشک روان و موی پریشان و بار غم

چیزی که قحطی آمده بعداز تو شانه است

آگاهی از درون تو یک آرزوی دور

چون کشف غارهای بدون دهانه است

جریان عشق در تو شبیه غزل ثقیل

در من ولی به سادگی یک ترانه است

در قلب بی حرارت تو جای عشق نیست

چکش زدن به آهن سرد احمقانه است

نگاهت می‌کنم خاموش و خاموشی زبان دارد
زبانِ عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد

چه خواهش‌ها در این خاموشیِ گویاست، نشنیدی؟
تو هم چیزی بگو، چشم و دلت گوش و زبان دارد

بیا تا آنچه از دل می‌رسد بر دیده بنشانیم
زبان‌بازی به حرف و صوت، معنی را زیان دارد

چو هم پرواز خورشیدی مکن از سوختن پروا
که جفتِ جانِ ما در باغِ آتش آشیان دارد

الا ای آتشین پیکر بر آی از خاک و خاکستر
خوشا آن مرغِ بالاپر که بالِ کهکشان دارد

زمان فرسود دیدم هرچه از عهدِ ازل دیدم
زهی این عشقِ عاشق‌کش که عهدِ بی زمان دارد

ببین داسِ بلا ای دل مشو زین داستان غافل
که دستِ غارتِ باغ است و قصدِ ارغوان دارد

درون‌ها شرحه شرحه‌ست از دم و داغ جدایی ها
بیا از بانگِ نی بشنو که شرحی خون فشان دارد

دهانِ سایه می‌بندند و باز از عشوه عشقت
خروشِ جانِ او آوازه در گوشِ جهان دارد

مثل عشقی که به داد دل تنها نرسد

ترسم این است که این رود به دریا نرسد

 

این که آویخته از دامنه ی کوه به دشت

می خرامد همه جا غلت زنان تا...، نرسد 

 

ترسم این است که با خاک بیامیزد و سنگ

از زمین کام بگیرد... به من اما، نرسد

 

پشت هر سنگ، درنگی ، پس هر خار، خسی

حتم دارم که به همصحبتی ما نرسد

 

ماه مایوس شد و موج به دریا برگشت

بی سبب نیست که حتی به تماشا نرسد

 

من به هرصخره ازین فاصله می کوبم ، سر

ترسم این است که این رود به دریا نرسد

چند سالی ست که تکلیف دلم روشن نیست
جا به اندازه ی تنهایی من در من نیست

چشم می دوزم در چشم رفیقانی که
عشق در باورشان قد سر سوزن نیست

دست برداشتم از عشق که هر دست سلام
لمس آرامش سردی ست که در آهن نیست

حس بی قاعده ی عقل و جنون با من بود
درک این حال به هم ریخته تقریبا نیست

سال ها بود ازین فاصله می ترسیدم
که به کوتاهی دل کندن و دل بستن نیست

رفتم از دست و به آغوش خودم بر گشتم
جا به اندازه ی تنهایی من در من نیست

مشکل من اینه نه تنهایی رو می خوام 

نه حوصله کسی رو دارم

♥️

او از عشق تو خبر داد و بغضم ترکید 
گوشی از دست من افتاد و بغضم ترکید 
 
گفتم این حس به خدا دست خودم نیست ولی 
از همین ثانیه آزاد...و بغضم ترکید 
 
قول دادم که من از سهم خودم میگذرم 
بروید و دلتان شاد...و بغضم ترکید 
 
رفت و من ماندم و یک عالمه دلتنگی محض 
توی آن وضعیت حاد و بغضم ترکید 
 
هر چه کردم پس از آن حادثه دیدم دل من 
هیچ غیر از تو نمی خواد و بغضم ترکید 
 
آمدم زنگ زدم از تو بپرسم که چرا 
تو مرا ساده قلمداد...و بغضم ترکید 
 
بعد از آن سال فقط آه کشیدم شب و روز 
تیر و شهریور و مرداد و بغضم ترکید 
 
تا دو شب پیش که پیچید توی شهر شما 
که فلانی شده داماد و بغضم ترکید

 ♫     ♫   ♫    ♫

رفتو تنها شدم تو شبا با خودم

دلهره دارمو از خودم بیخودم

اونکه دیر اومدو زود به قلبم نشست

رفتو با رفتنش قلبه من رو شکست

انگاری قسمته فاصله از همو هر جا میری برو ول نکن دستمو

نذار باور کنم رفتنت حقمه نذار دور شم از خودم از خدا از همه

دستمو ول نکن که زمین میخورم

تو بری از همه آدما میبرم

تو خودت خوب میدونی که آرامشی

باید با من بمونی به هر خواهشی

انگاری قسمته فاصله از همو

هر جا میری برو ول نکن دستمو

نذار باور کنم رفتنت حقمه

نذار دور شم از خودم از خدا از همه

تو که دل بردیو رفتی من که افسرده و خستم

من که واسه کنارت بودن رو همه چشمایه خیسمو بستم

رفتو تنها شدم تو شبا با خودم دلهره دارمو از خودم بیخودم

اونکه دیر اومدو زود به قلبم نشست رفتو با رفتنش قلبه من رو شکست

-موهاشو کوتاه کرد

-دستاشو داغون کرد

-سیگار کشید

-گریه کرد

-خوشو تو خونه حبس کرد 

- ولی نشد...

 

اون لعنتی چسبیده بود گوشه قلبش و جدا نمیشد 

 

چه احساس زنده بودنی میکردم

روزهایی که برای هم می مردیم 

داد و بیداد 

تــــو چه دانی که پس هر نگــــــــــــه ســــــــاده من

چه جنـــــــونی ، چه نیـــــــازی، چه غمـــــــی ست...

دردم این است که من بی تـــــــو دگر ،

از همه دورم و بی خویشتنـــــــــم...

تا جنـــــون فاصلـــــه ای نیســت از اینجـــا که منــــم...

مگرم ســوی تــــــو... راهـــــی باشد.!

وقتی کسی میره بارون که میگیره
وقتی نمیخندم دل که نمی بندم
هر خوابی می بینم آخر که می شینم
یاد تو می افتم

هرجا تو هر حالی یاد تو می افتم
پر میشم از خالی یاد تو می افتم
هر روز و هر سالی یاد تو می افتم
هرجا تو هر حالی
یاد تو می افتم

عکست که رو میزه اشکام که می ریزه
تو جمع و تو خلوت هر لحظه هر ساعت
تن خسته و دلتنگ من با همین آهنگ
یاد تو می افتم

به کدامین پیامبر ایمان بياورم

که خدایش تو را به من برگرداند. 

درست مثل آن که
جنازه ی کارگران معدن را از خاک بیرون بکشی،
تا دوباره به خاک بسپاری

چیزی میان ما تغییر نخواهد کرد
اما
اصرار دارم که بدانی
"دوستت دارم"

اینجا مهم نیست کجاست
بی تو
همه جا دور است...

منتظر آمدن همه نباش
یک نفر
هیچ وقت نمی آید... m

اکنون کجاست؟
چه می کند؟

 

کسی که فراموشش کرده ام... 

مراقب من باش
از من
فقط تو مانده ای . . .

هیچ‌ کس کاش نباشد
نگهش بر راهی
چشم بر در بُوَد
و دلبر او دیر کند ...

رفتن ،

که ِهمیشه پـا نمیخواهد "

مَـن !

از دست رفتم،

بی هیچ ردپایـی ... .

گفته بودند از دل برود یار چو از دیده برفت 
سالهاست رفته ای از دیده اما هنوز 
دل تو را می طلبد دیده تورا می جوید

جایت خالیست 
اما هوا چقدر برای 
بودنت خوب است
.

حافظا کجای کارت غلط از آب در آمد 
گفتی غمت سر آید . اما عمرم با غم سر آمد

چقدر سخت است 
تمام استخاره های دنیا بد بیاید 
برای آمدنت 
می آید ..نمی آید ..می آید ..نمی آید 
اح تسبیح هم تسبیح های قدیم

عمارت کن مرا آخر ........که ویرانم به جان تو 

خدایا دلگیرم ازت حواست هست ؟؟؟