مپرس شادی من حاصل از كدام غم است 
كه پشت پرده عالم هزار زیر و بم است 

زیان اگر همه سود آدم از دنیا ست 
جدال خلق چرا بر سر زیاد و كم است 

اگر به ملك رسیدی جفا مكن به كسی 
كه آنچه كاخ تو را خاك می كند ستم است 

خبر نداشتن از حال من بهانه تو ست 
بهانه همه ظالمان شبیه هم است 

كسی بدون تو باور نكرده است مرا 
كه با تو نسبت من چون دروغ با قسم است 

تو را هوای به آغوش من رسیدن نیست 
وگرنه فاصله ما هنوز یك قدم است

سردم از سردی شب های زمستان بدتر
از گل آلوده ترین برف خیابان بدتر
آنچنان خورده ترک دل که خدا می داند
از ترک های دل تنگ بیابان بدتر

حال من دست خودم نیست خرابم حتّی
از غم رعیت دل بسته به سلطان بدتر
من چه کردم که شده جرم و مجازات من از
جرم یک مجرم محکوم به زندان بدتر

چه گناهی ست به جز اینکه خدایم بودی
با وجودی که شدی از خود شیطان بدتر
از هجوم تو غزل پشت غزل قِی کردم
از هزاران غم ناگفته به قرآن بدتر

انگار قسمت نیست که با کسی والنتاین رو جشن بگیرم

هیچوقت نشد و دیگه هم نمی خوام بشه 

... ولی نشد برسد دست من به دامن تو

نشد که بو کنمت ای بهار در تن تو!

گرفت دست مرا هرکه ، بر زمینم زد

بگیر دست مرا ، دست من به دامن تو

شکوه شرقی خورشید های ناپیدا

نشد که نور بتابد به من ز روزن تو

تو باغ روشن آوازهای پیوندی

نشد که خوشه بچینم شبی ز خرمن تو

غریبه چشم تو را جار می زند اما

منم که گم شده ام در نگاه روشن تو

غریب و گنگ به بن بست مرگ افتادم

بیا! نیایی اگر خون من به گردن تو

غروب بود و من و تو غریب ، وقت وداع

صدای هق هق من بود و گریه کردن تو

--------------------------

چقدر ساده به هم ریختی روان مرا

 

بریده غصّه ی دل کندنت امان مرا

قبول کن که مخاطب پسند خواهد شد

به هر زبان بنویسند داستان مرا

گذشتی از من و شب های خالی از غزلم

گرفته حسرت دستان تو جهان مرا

سریع پیر شدم آنچنانکه آینه نیز

شکسته در دل خود صورت جوان مرا

به فکر معجزه ای تازه بودم و ناگاه

خدا گرفت به دست تو امتحان مرا

نه تو خلیل خدایی نه من چو اسماعیل

بگیر خنجر و در دم بگیر جان مرا

تو را به حرمت عشقت قسم بیا برگرد

بیا و تلخ تر از این مکن دهان مرا

چه روزگار غریبی است بعد رفتن تو

بغل گرفته غمی کهنه آسمان مرا

تو نیم دیگر من نیستی ؛ تمام منی

تمام کن غم و اندوه سالیان مرا

زندگی یک چمدان است که می آوریش

 

بار و بندیل سبک می کنی و می بریش

خودکشی،مرگ قشنگی که به آن دل بستم

دسته کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم

گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم

به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم

گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم

قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم

چمدان دست تو و ترس به چشمان من است

این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است

قبل رفتن دو سه خط فحش بده،داد بکش

هی تکانم بده،نفرین کن و فریاد بکش

قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم

طوری از ریشه بکش ارّه که کوتاه شوم

مثل سیگار،خطرناک ترین دودم باش

شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش

مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن

هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن

مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز

مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز

من خرابم بنشین،زحمت آوار نکش

نفست باز گرفت،این همه سیگار نکش

آن به هر لحظه ی تب دار تو پیوند، منم

آنقدر داغ به جانم ،که دماوند منم

توله گرگی ،که در اندیشه ی شریانِ منی

کاسه خونی،جگری سوخته مهمان منی

چَشم بادام،دهان پسته،زبان شیر و شکر

جام معجونِ مجسم شده این گرگ پدر

تا مرا می نگرد قافیه را می بازم

... بازی منتهی العافیه را می بازم

سیبِ سیب است تَن انگیزه ی هر آه منم

رطب عرشِ نخیل او قدِ کوتاه منم

ماده آهوی چمن،هوبره ی سینه بلور

قاب قوسِین دهن، شاپریه قلعه ی دور

مظهر جانِ پلنگم که به ماهی بندم

و به جز ماه دل از عالم و آدم کندم

ماهِ بیرون زده از کنگره ی پیرهنم

نکند خیز برم پنجه به خالی بزنم

خنده های نمکینت،تب دریاچه ی قم

بغض هایت رقمی سردتر از قرنِ اتم

مویِ بَرهم زده ات،جنگل انبوه از دود

و دو آتشکده در پیرهنت پنهان بود

قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند

شاعران با لب تو قافیه پرداز شدند

هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد

یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد

من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم

و از آن روز که در بندِ توام آزادم

چشممان خورد به هم،صاعقه زد پلکم سوخت

نیزه ای جمجمه ام را به گلوبند تو دوخت

سَرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید

سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید

دوزخِ نی شدم و شعله دواندم به تنت

شعله پوشیدم و مشغولِ پدر سوختنت

به خودم آمدم انگار تویی در من بود

این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود

پیش چشم همه از خویش یَلی ساخته ام

پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام

ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست

ماه من روی گرفت و سر مریخ نشست

آس ِ در مشتِ مرا لاشخوران قاپ زدند

کرکسان قاعده را از همه بهتر بلدند

چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم

آنقدر سرد شدم،از دهنت افتادم

و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد

و زمان چَنبره زد کار به دستم بدهد

تو نباشی من از آینده ی خود پیرترم

از خر زخمیِ ابلیس زمین گیر ترم

تو نباشی من از اعماق غرورم دورم

زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم

تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم

شاید آخر سر ِ پاییز توافق کردیم

هر کسی شعله شد و داغ به جانم زد و رفت

من تو را دو... دهنه روی دهانم زد و رفت

همه شهر مهیاست مبادا که تو را

آتش معرکه بالاست مبادا که تو را

این جماعت همه گرگند مبادا که تو را

پی یک شام بزرگند مبادا که تو را

دانه و دام زیاد است مبادا که تو را

مرد بد نام زیاد است مبادا که تو را

پشت دیوار نشسته اند مبادا که تو را

نا نجیبان همه هستند مبادا که تو را

تا مبادا که تورا باز مبادا که تو را

پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را

دل به دریا زده ای پهنه سراب است نه

برف و کولاک زده راه خراب است نرو

بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم

با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم

بی تو پتیاره ی پاییز مرا می شکند

این شب وسوسه انگیز مرا می شکند

بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست

گل تو باشی من مفلوک دو مشتم خالیست

بی تو تقویم پر از جمعه بی حوصله هاست

و جهان مادر آبستن خط فاصله هاست

پسری خیر ندیدهَ م که دگر شک دارم

بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم

می پرم ،دلهره کافیست خدایا تو ببخش

... خودکشی دست خودم نیست، خدایا تو ببخش

سراسر غم و آه و حسرتم 

افسوس که نمی خوانی 

افسوس که نمی دانی 

دلم لک زده برای یه لحظه با تو بودن 

آهنگ سینه نیست، که تنها صدای توست
رد می شوی و این تپش گام های توست

در نقطه نقطه ی دل من پا گذاشتی
خوش باد خانه ای که در آن رد پای توست

بیهوده نیست با هیجان می تپد دلم
سر می زند به سینه اگر، در هوای توست

روزی که دیدمت به تو گفتم در این جهان
سرمایه ام دلی ست که آن هم برای توست

"گفتی: "غریب شهر منی"، این چه غربت است؟!"
خوشبخت آن دلی که فقط آشنای توست

محبوب من ببخش! اگر در تمام شهر
نقل حدیث عشق من و ماجرای توست

هر چند مثل قبل مرا شور و حال نیست
این هم شبیه آن همه ماتم، ملال نیست

روزی که بال بود مرا، آسمان نبود
حالا که آسمان خدا هست، بال نیست

یا دوست دارمت من و یا دوست دارمت
یعنی که در محبت من اعتدال نیست

باشد قبول، خام و جوانم ولی بیا-
این میوه را بچین، به خدا کال کال نیست

من بی خیال هرچه خیالت شدم ولی
گویا خیال روی شما بی خیال نیست...

خندیده ای به چشم تر من ولی عزیز!
این چشمه طاهر است اگرچه زلال نیست

لب های بی قرار من و روی ماه تو
یک بوسه واجب است ولیکن حلال نیست

فرصت کم است و صحبت دلتنگی ام زیاد
عمرت دراز باد که ما را مجال نیست...  

آرام بگیر امشب، ما هر دو پر از دردیم
در آتش و یخبندان، داغیم ولی سردیم

داغیم، نمی فهمیم تا فاجعه راهی نیست
سردیم، نمی خواهیم از فاجعه برگردیم 

از مرهم یکدیگر تا زخمی هم بودن
راهی ست که بی مقصد، با عشق سفر کردیم

شعریم و نمی خوانیم، شوقیم و نمی خواهیم
چشمیم و نمی بینیم، سبزیم ولی زردیم

این فصل پریشان را برگی بزن و بگذر
در متن شب بی ماه، دنبال چه می گردیم؟

بیداری رویایی، دیدی که حقیقت داشت
ما خاطره هامان را از خواب نیاوردیم

تردید نکن در شوق، تصمیم نگیر از خشم
آرام بگیر امشب، ما هر دو پر از دردیم 

از عاشقی نشانه بیاور برای من
من عاشقم، بهانه بیاور برای من  

من قانعم، کبوتر پرواز نیستم
یک دام، آب و دانه بیاور برای من

یک زنجره شبانه برایت می آورم
یک حنجره ترانه بیاور برای من

یک ذره مهربان شو و با مهربانی ات
خورشید را به خانه بیاور برای من

از های و هوی صلح بزرگان دلم گرفت   
یک قهر کودکانه بیاور برای من

m.d

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک

جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

 

این قافله از قافله سالار خراب است

اینجا خبر از پیش‌رو و باز پسی نیست

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

من در پی خویشم، به تو بر می‌خورم اما

آن‌سان شده‌ام گم که به من دسترسی نیست

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است

حیثیت این باغ منم، خار و خسی نیست

امروز که محتاج توام، جای تو خالی است

فردا که می‌آیی به سراغم نفسی نیست

در عشق خوشا مرگکه این بودن ناب است

وقتی همه‌ی بودن ما جز هوسی نیست