وه طمای دیدار ژه دویرانه مام                   شلم شکتم ری گیر نیه پام

 ایسکه بزران بزرانمه                           دل وینه کوی ره زرگرانمه

 

شو وه تاریکی نم نم واران            چم را نوئه ی شو نوئه داران

شیویامه لولیام زنگه کم زریا            دسم ژه درگاهی مال دوس بریا

 

ایسکه بزران بزرانمه                  چمان چو چاله مسکرانمه

مر من چه کردم که یه سزامه            چوی گناهکارون زنجیر وه پامه

 

خور کی بوری وه دوسه دلگیر        ژه مال بای وه در آ بکی زنجیر

دیرگاهی است که افتاده ام از خویش به دور

 

شاید این عید به دیدار خودم هم بروم..... 

دیرگاهی است که در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است

بانگی از دور مرا می‌خواند

لیک پاهایم در قیر شب است

رخنه‌ای نیست در این تاریکی

در و دیوار به هم پیوسته

سایه‌ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم‌ها
سر بسر افسرده است
روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می‌بندد
می‌کنم هر چه تلاش،
او به من می خندد .
نقش‌هایی که کشیدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرح‌هایی که فکندم در شب،
روز پیدا شد و با پنبه زدود .
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است .
جنبشی نیست در این خاموشی
دست‌ها پاها در قیر شب است .

چقدر ساده به هم ریختی روان مرا

 

بریده غصّه ی دل کندنت امان مرا

قبول کن که مخاطب پسند خواهد شد

به هر زبان بنویسند داستان مرا

گذشتی از من و شب های خالی از غزلم

گرفته حسرت دستان تو جهان مرا

سریع پیر شدم آنچنانکه آینه نیز

شکسته در دل خود صورت جوان مرا

به فکر معجزه ای تازه بودم و ناگاه

خدا گرفت به دست تو امتحان مرا

نه تو خلیل خدایی نه من چو اسماعیل

بگیر خنجر و در دم بگیر جان مرا

تو را به حرمت عشقت قسم بیا برگرد

بیا و تلخ تر از این مکن دهان مرا

چه روزگار غریبی است بعد رفتن تو

بغل گرفته غمی کهنه آسمان مرا

تو نیم دیگر من نیستی ؛ تمام منی

تمام کن غم و اندوه سالیان مرا

رو به تو سجده می کنم دری به کعبه باز نیست
بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست

 

به هر طرف نظر کنم نماز من نماز نیست
مرا به بند می کشی از این رهاترم کنی

زخم نمی زنی به من که مبتلاترم کنی
از همه توبه می کنم بلکه تو باورم کنی

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد
تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد

عذاب می کشم ولی عذاب من گناه نیست
وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد
تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد

عذاب می کشم ولی عذاب من گناه نیست
وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست

من آسمان پر از ابرهای دلگیرم
اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم
من آن طبیب زمین گیر زار و بیمارم
که هر چه زهر به خود می دهم نمی میرم
من و تو آتش و اشکیم در دل یک شمع
به سرنوشت تو وابسته است تقدیرم
به دام زلف بلندت دچار و سردرگم
مرا جدا مکن از حلقه های زنجیرم
درخت سوخته ای در کنار رودم من
اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم...

آسمون امشب نداره اشكی بباره

خاطره ی تو منو آروم نمیذاره

از تو نوشتم بازم از تو مینویسم

اشكی چكیده روی این نامه خیسم

گریه نكردم كه تو اشكامو نبینی

برای قلبم هنوزم تو بهترینی

خاطره هامو خط نزن از توی قلبت

دستی بجز من نمیخوام باشه تو دستت

این دل تنهام داره از غصه میمیره

تو دل خستم جاتو هیچكس نمیگیره

پر از بغض و پر از گریه

خدا قلم زد و شب را ادامه دار کشید
مرا مسافرِ شب های انتظار کشید

تو را شکفته و مغرور و سنگدل، اما
مرا شکسته و بی تاب و بی قرار کشید

تو را کنارِ سحرگاهِ شاد پیروزی
مرا حوالیِ اندوهِ بی شمار کشید

میان خنده و غم جنگ شد، دریغا غم
به خنده چیره شد و دورِ من حصار کشید

غمی که بر سرم آمد از آشنایان است
همان غمی ست که هر لحظه شهریار کشید

«کجا رواست که از دستِ دوست هم بکشد
کسی که این همه از دستِ روزگار کشید.......»

سالها بازیچه ی تقدیر بودن ساده نیست

مثل یک دیوانه در زنجیر بودن ساده نیست 

 

زندگی در برکه شاید سرنوشت ماهی است

عاشق قلاب ماهی گیر بودن ساده نیست 

  

در مرور جمله ی "خود کرده را تدبیر نیست"

در ته دل از خدا دلگیر بودن ساده نیست 

 

عشق مثل اتفاقی ساده می افتد ولی

بعد از آن با درد و غم درگیر بودن ساده نیست 

  

مثل فرهادی که خواب هر شبش شیرین شده

صاحب رویای بی تعبیر بودن ساده نیست 

  

ساده یک شب چشم آهویی گرفتارت که کرد

خوب می فهمی که دیگر شیر بودن ساده نیست 

  

بی مهابا وقتی از روی دلت رد می شوند

زندگی جان! درک سرعت گیر بودن ساده نیست 

  

سالها آشفتگی زیر سر این جمله بود

عشق تقصیر است و بی تقصیر بودن ساده نیست....... 

دل پیش کسی باشد و وصلش نتوانی

لعنت به من و زندگی و عشق و جوانی

تا پیش تو آورد مرا بعد تو را برد

قلبم شده بازیچه ی دنیای روانی

باید چه کنم با غم و تنهایی و دوری

وقتی همه دادند به هم دست تبانی

در چشم همه روی لبم خنده نشاندم

در حال فرو خوردن بغضی سرطانی

آیا شده از شدت دلتنگی و غصه

هی بغض کنی گریه کنی شعر بخوانی؟؟؟

دلتنگ تو ام ای که به وصلت نرسیدم

ای کاش خودت را سر قبرم برسانی.......

تمامِ خانه، پیچِ کوچه ها، طولِ خیابان را....

به یادت کوه ها و دشت ها را و بیابان را....

 

برایِ دیدنِ چشمت دلم تنگ است و دنیا تنگ

شبیهِ برّه ای کوچک که گُم کرده ست چوپان را

 

خدا با دیدنِ چشمانِ اشک آلودِ من امروز    

برایِ حسِ همدردی فرستاده ست باران را

 

نه آغوشی، نه حتی پاسخِ گرمِ سلامم... آه

چگونه حس نباید کرد سرمایِ زمستان را؟؟؟

 

تو وقتی می رسی که فرصتِ لب باز کردن نیست

و در خود می کُشم من آرزوهایِ فراوان را

 

نگاهم می کنی؛ چون کوه سَرسختم ولی چشمم

گواهی می دهد آرامشِ ماقبلِ توفان را

 

میانِ خانه عطرِآشنایی دور پیچیده

و باد آورده از آغوشِ سبزت بویِ ریحان را

 

و من که عاشقِ سرسبزی و کوه و دَر و دشتم

ندیدم بی تو مدت هاست گل ها را، گیاهان را

 

من از آدابِ مهمانداری ات چیزی نمی دانم

ولی در شهرِ من رسم است، می بوسند مهمان را

 

میانِ بازوانت خلوتِ امنی فراهم کن

برایم فاش کن آن عشقِ پنهان در گریبان را

 

تو بینِ خواب هایم با پرستو کوچ خواهی کرد

و من از صبح تا شب، یکّه و تنها کلاغان را.......

هی می رویم و جاده به جایی نمی رسد

قولی که عشق داده، به جایی نمی رسد

 

چون کوه، پای حرف خودم  ایستاده ام

کوهی که ایستاده، به جایی نمی رسد!

 

دریا هنوز هست ولی مانده ام چرا

این رود بی اراده به جایی نمی رسد؟

 

دنیا همیشه عرصه ی پیچیده بودن است

دنیا که صاف و ساده به جایی نمی رسد

 

تاریخ را ورق زدم و مطمئن شدم

هرگز کسی پیاده به جایی نمی رسد

 

ما را برای در به دری آفریده اند

هی می رویم و جاده به جایی نمی رسد.......

چقدر صورت تو از همیشه ماه تر است 

چقدر روی من از زندگی سیاه تر است

فرار می کنم از پوچی خودم به خودم و

عشق راه جدیدی که اشتباه تر است

کدام جُرم عزیزم؟در این شب جادو

گناه می کندآن کس که بی گناه تر است

تو فرق می کنی اصلا به هم بریز و برو

نگاه کن که نگاهت مرا نگاه تر است 

چه اتّهام عجیبی است: من جنون دارم...

فقط دلی است که از برّه سر به راه تر است.......