از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریم

 

                           نه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریم

آوار ِ پریشانی ست ، رو سوی چه بگریزم ؟

                               هنگامه ی حیرانی ست ، خود را به که بسپاریم ؟

تشویش ِ هزار «آیا» ، وسواس ِ هزار «امّا»

                               کوریم و نمی بینیم ، ورنه همه بیماریم

دوران شکوه باغ ، از خاطرمان رفته است

                               امروز که صف در صف ، خشکیده و بی باریم

دردا که هدر دادیم ، آن ذات ِ گرامی را

                               تیغیم و نمی بّریم ، ابریم و نمی باریم

ما خویش ندانستیم ، بیداری مان از خواب

                               گفتند که بیدارید ، گفتیم که بیداریم !

من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته

                               امیّد ِ رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم

 

ساحل نشسته ام من و دریا نمی شوی
از حال این شکسته که جویا نمی شوی

تعبیر خواب های تو ام تا سحر ، ولی
از خواب تلخ فاصله ها پا نمیشوی

این کوچه ها به درد من عادت نمی کنند
پا در خودم گرفتی و پیدا نمیشوی 

آغوش تو ، لبان مرا خشک می کند
در قید و بند بوسه ی من جا نمی شوی

بشکن نقاب فاصله را - تا ببینمت
با این حجاب خاطره ، زیبا نمی شوی

کورند چشم های من از شب نشینی ات
پیچیده ای به حادثه – فردا نمی شوی

بر دفترم هجوم تنت موج می زند
شرقی تر از همیشه و رسوا نمی شوی

در من هنوز ذکر تو الهام می شود
حالا بگو خدای غزل ها نمیشوی

صبــحـت بـــه خیــر، بـرفی ِ بـاغ ِ انـار من
تنـهــا درخــتِ نیــمـه ی دی، میوه دارِ من

پــاشـو بیــــا و پیـرهـنــت را تـکــــان بــده
قـلـب مـــرا بــلـــرز و بـلـرزان، دوتـــار مــن

بـگــذار ایــن پـرنـده بـیــفتــد بــه دام تــــو
بـگـذار تـــا غــزال تـــو هـم درحصـــار مـن...

دیـگـر چگونــه مـی شود از راه چـاره گفت
وقتـی کــه من دچـــار تــو ام تو دچــار من...

من می شوم ستاره ی بخت تو بعد از این
تـو مـی شـوی ستـــاره ی دنبـــاله دار من

اصلا تو بعد از این بشو خورشید و ماهِ من
مـن دور تـــــو بـگـردم و تــو در مــدار مــن

مـن دور تـو بـگـردم و... من بـــــاز دور تــو ...
دورت بــگــردم ای هـمــــه دار و نـــدار من...

غیر شیدایی مرا داغی به پیشانی نبود
من‌که پیشانی نوشتم جز پریشانی نبود

همدمی ما بین آدم‌ها اگر می‌یافتم
آه من در سینه‌ام یک عمر زندانی نبود

دوستان رو به رو و دشمنان پشت سر
هرچه بود آیین این مردم مسلمانی نبود

خار چشم این و آن گردیدن از گردن‌کشی‌ست
دسترنج کاج‌ها غیر از پشیمانی نبود

چشم کافرکیش را با وحدت ابرو چه کار ؟
کاش این محراب را آیات شیطانی نبود

من‌که در بندم کجا ؟ میدان آزادی کجا ؟
کاش راه خانه‌ات این‌قدر طولانی نبود
 

حقیقت

تو زخم مى زنى و شیوه ات لطافت نیست 
بگو ، جواب محبّت مگر محبّت نیست ؟ 
 
نگو به تلخى این اتفاق عادت کن
که عشق حادثه اى مبتلا به عادت نیست
 
درون آینه غیر از خودت چه مى بینى ؟
تو هم شبیه منى هیچکس کنارت نیست
 
پر از گلایه ام اما به جبر خندانم
همیشه واقعیت ناشى از حقیقت نیست
 
برو سفر بسلامت ولى بدان از عشق
اگر که خیر ندیدى بدون علت نیست
 
فقط اجازه بده در نبودنت شب ها
کمى به فکر تو باشم اگر جسارت نیست

ناکام

 

مردانه تنها باشی و ناکام باشی 

بهتر از اینکه عاشقی بد نام باشی

 

روباه مفلوکی اگر باشی می ارزد 

تا اینکه یک شیر جوان و خام باشی 

 

لبخند هایت لحظه ی آرامشم بود 

حتی به فکرش هم نبودم دام باشی

 

مانند یک سیگار بهمن توی دستت 

میسوختم شاید کمی آرام باشی 

 

آهوی بی مهر و محبت زود رفتی 

حسرت به دل ماندم که یک شب رام باشی

 

دوران خون آشام ها دیگر گذشته

باید که چیزی مثل روح آشام باشی

 

صد بار در سلول میمیری اگر که

در انتظار لحظه ی اعدام باشی 

دوستت دارم ولی....

بی تفاوت می نشینیم از سر اجبار ها

مثل از نو دیدن صدباره ی "اخبار" ها

 

خانه هم از سردی دل های ما یخ میزند 

در سکوت ما ، صدا می اید از دیوار ها

 

هر شبم بی تابی و  بی خوابی و بی حاصلی

حال و روزم را نمی فهمند جز شب کارها

 

دوستت دارم ولی دیگر نخواهم گفت چون

"دوستت دارم" شده قربانی تکرار ها

 

خنده های زورکی را خوب یادم داده ای

مهربان بودی ولیکن مثل مهماندارها

 

گفت تا امروز دیدی من دلی را بشکنم 

بغض کردم خود خوری کردم نگفتم بارها