نه این دنیا از من چیزی فهمیده
و نه من از این دنیا،
نه این دنیا مرا می‌ پذیرد
و نه من این دنیا را.

من به اعضای تنم مدیون خواهم شد

به دست‌هایم

که دیگر دستی آن‌ها را نخواهد فشرد

به چشم‌هایم

که به در خشک می شوند و تا ابد کسی

نخواهد آمد

به پاهایم

که معطل می‌مانند غروب‌ها را چه کنند

به احساسم

امان از احساسم

و باز به دست‌هایم که...

و باز به چشم‌هایم که...

 

اگر توانِ ماندنت نیست

کسی را در آغوش نگیر

که سکوت می کند

تا صدای نفس هایت را بشنود

کسی را در آغوش نگیر

که زود در تو محو می شود

که زود عادت می کند

کسی را در آغوش نگیر

که از عشق رنجیده

و پناه می خواهد

هرگز شبی بارانی

پرنده را پناه نده

که در تو حبس می شود

که آسمان را فراموش می کند

تنت زخمی دلت آزرده باشد 

نگاهت سرد و باران خورده باشد 

شده گنجشک باشی و شبی باد 

تمام لانه ات را برده باشد؟

هنوزم همونم یکم مبتلاتر


هنوزم همونی یکم بی وفاتر


یکم بی تفاوت ی عالم غریبه


دل نیمه جونم هنوزم غریبه