نشسته ام وسط ِ عاشقانه ای بی رحم 

وخیره ام به شروع ِ ترانه ای بی رحم 

هنوز متّهمم که تو را نفهمیدم

و پایبند ِ تو هستم، به خانه ای بی رحم

همیشه اشکํ چکیده میان قلبم ،تا-

نلرزد آینه ی بغض ِ چانه اي بي رحم 

هنوز هم كه هنوز است عاشقت هستم 

جواب عشق ِ من اما بهانه اي بي رحم 

تمام بی کسی ام بی اراده می‌گرید

بر استخوان پُر از درد ِ شانه ای بی رحم

ببین که سوختم از لحظه های تبدارت

و مانده ام ته ِ جیب ِ زمانه ای بی رحم 

نه تبرئه و نه حبسی نوشته ای قاضی!

و آتشم زده ای با زبانه ای بی رحم...


عجب جان می کنم هر سال ، از تاریخِ دلگیرم 

هزار وُ سیصد وُ شصت و... که از تکرار آن سیرم 

ببین مادر چه می پرسم ، گزنده ، تلخ وُ بی پروا

من آن صد چهره ی خرداد و یا خرچنگ در تیرم ؟\\\\\\\"

چرا زائیدی ام مادر، وَ عشقت را تلف کردی ؟

چرا با ناله و نفرین، ندادی شب به شب شیرم ؟

شدم تصویر بیماری و می سوزی در اندوهم 

نترس از بازی دنیا که من درسی نمی گیرم 

شبی صد مرتبه از قله می افتم ،ولی هر بار- 

سماجت می کنم از بس که جان سختم، نمی میرم 

نگو: بی جا تلف کردی جوانی را، نمی دانی -

که از روز تولد هم ، شبیه کرکس پیرم

دعا کن جان دهم در خواب، یکشب راحت و آرام

و این مرگ غریبانه شود پایانِ تقدیرم 

/


بارها تصویرِ آرامش در اقیانوس را 

با غزل هایم شکستم ،پُر تلاطم کرده ام


لای تور وُ پولک وُ فوّاره ها ...رقصیده ام 

با تو خود را نو عروسِ شب تجسّم کرده ام


بُر زدم دل را میان شاعران وُ دلقکان 

بارها غم داشتم اما .... تبسم کرده ام!



دیگر از خود خسته ام ،بیزارم از این روزها 

آنقَدر این روزها بر خود ترحّم کرده ام


مادرم حق دارد از یک قطره شیرش نگذرد! 

دردِ او را سوژه ی لبخندِ مردم کرده ام


من که آدم نیستم ، پس زیر شلاقم بگیر 

چون بهشتت را فدای سیب وُ گندم کرده ام

بعدِ تو منظره ی کوچه ی مان فرق نکرد

پنجره، چهره ی من ،سوزِ اذان فرق نکرد

سرِ هر پیچ که عمداً به تو برمی خوردم

سرخیِ صورت من از هیجان فرق نکرد

بعد ِ تو مادرم از عشق مرا می ترساند!

حسِّ من زیر قدم های زمان فرق نکرد

بی تو در گیرِ خیالاتِ  پُر از درد  شدم

روی بوم غزلم  رنگ ِ خزان فرق نکرد

روز وُ شب، خوانده شدی در دلِ هر تصنیفی

بعد تو سوزِ قمر،  لحنِ بنان فرق نکرد

مردی  از جنس تو  در قصه ی من  مانده هنوز...

سالها رفت ولی مرد جوان فرق نکرد

هر چه می خواستم از شب به حقیقت پیوست

روز شد،  چهره ی بی رحمِ  جهان فرق نکرد

در شبان غم تنهايى خويش
عابد چشم سخنگوى توام
من در اين تاريكى
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوى توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه من
گيسوان تو شب بى پايان
جنگل عطرآلود
شكن گيسوى تو
موج درياى خيال
كاش با زورق انديشه شبى
از شط گيسوى مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مى كردم
كاش بر اين شط مواج سياه
همه عمر سفر مى كردم
من هنوز از اثر عطر نفسهاى تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشه من
گرم رقصى موزون
كاشكى پنجه من
در شب گيسوى پر پيچ تو راهى مى جست
چشم من چشمه ى زاينده ى اشك
گونه ام بستر رود
كاشكى همچو حبابى بر آب
در نگاه تو رها مى شدم از بود و نبود
شب تهى از مهتاب
شب تهى از اختر

 

ابر خاكسترى بى باران پوشانده
آسمان را يكسر
ابر خاكسترى بى باران دلگير است
و سكوت تو پس پرده ى خاكسترى سرد كدورت افسوس سخت دلگيرتر است
شوق بازآمدن سوى توام هست
اما
تلخى سرد كدورت در تو
پاى پوينده ى راهم بسته
ابر خاكسترى بى باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
واى ، باران
باران ؛
شيشه ى پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسى نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربى رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مى پرد مرغ نگاهم تا دور
واى ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رؤياى فراموشيهاست
خواب را دريابم
كه در آن دولت خاموشيهاست
من شكوفايى گلهاى اميدم را در رؤياها مى بينم
و ندايى كه به من مى گويد :
“گر چه شب تاريك است
دل قوى دار ، سحر نزديك است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن مى بيند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مى چيند
آسمانها آبى
پر مرغان صداقت آبى ست
ديده در آينه ى صبح تو را مى بيند
از گريبان تو صبح صادق
مى گشايد پر و بال

تو گل سرخ منى
تو گل ياسمنى
تو چنان شبنم پاك سحرى ؟
نه
از آن پاكترى
تو بهارى ؟
نه
بهاران از توست
از تو مى گيرد وام
هر بهار اين همه زيبايى را
هوس باغ و بهارانم نيست
اى بهين باغ و بهارانم تو
سبزى چشم تو
درياى خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنايم را
اى تو چشمانت سبز
در من اين سبزى هذيان از توست
زندگى از تو و
مرگم از توست
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مى كاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و دراين راه تباه
عاقبت هستى خود را دادم
آه سرگشتگى ام در پى آن گوهر مقصود چرا
در پى گمشده ى خود به كجا بشتابم ؟
مرغ آبى اينجاست
در خود آن گمشده را دريابم
و سحرگاه سر از بالش خواب بردار
كاروانهاى فرومانده خواب از چشمت بيرون كن
باز كن پنجره را
تو اگر بازكنى پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زيبايى را
بگذاز از زيور و آراستگى
من تو را با خود تا خانه ى خود خواهم برد
كه در آن شكوت پيراستگى
چه صفايى دارد
آرى از سادگيش
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن مى بارد
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسى عروسكهاى
خواهر كوچك خويش
كه در آن مجلس جشن
صحبتى نيست ز دارايى داماد و عروس
صحبت از سادگى و كودكى است
چهره اى نيست عبوس
خواهر كوچك من
در شب جشن عروسى عروسكهايش مى رقصد
خواهر كوچك من
امپراتورى پر وسعت خود را هر روز
شوكتى مى بخشد
خواهر كوچك من نام تو را مى داند
نام تو را مى خواند
گل قاصد آيا
با تو اين قصه ى خوش خواهد گفت ؟
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات
آب اين رود به سرچشمه نمى گردد باز
بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز
باز كن پنجره را
صبح دميد
چه شبى بود و چه فرخنده شبى
آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد
كودک قلب من اين قصه ى شاد
از لبان تو شنيد :
“زندگى رويا نيست
زندگى زيبايى ست
مى توان
بر درختى تهى از بار ، زدن پيوندى
مى توان در دل اين مزرعه ى خشك و تهى بذرى ريخت
مى توان
از ميان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست “
قصه ى شيرينى ست
كودک چشم من از قصه ى تو مى خوابد
قصه ى نغز تو از غصه تهى ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند
رفته اى اينک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند

در دلم آرزوى آمدنت مى ميرد
رفته اى اينك ، اما آيا
باز برمى گردى ؟
چه تمناى محالى دارم!
خنده ام مى گيرد
چه شبى بود و چه روزى افسوس
با شبان رازى بود
روزها شورى داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هى ، هى
مى پرانديم در آغوش فضا
ما قناريها را
از درون قفس سرد رها مى كرديم
آرزو مى كردم
دشت سرشار ز سبرسبزى رويا ها را
من گمان مى كردم
دوستى همچون سروى سرسبز
چارفصلش همه آراستگى ست
من چه مى دانستم
هيبت باد زمستانى هست
من چه مى دانستم
سبزه مى پژمرد از بى آبى
سبزه يخ مى زند از سردى دى
من چه مى دانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بى خبر از عاطفه اند
از دلم رست گياهى سرسبز
سر برآورد درختى شد نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود
اين گياه سرسبز
اين بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه روياهايى
كه تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميتها
كه به آسانى يك رشته گسست
چه اميدى ، چه اميد ؟
چه نهالى كه نشاندم من و بى بر گرديد
دل من مى سوزد
كه قناريها را پر بستند
و كبوترها را
آه كبوترها را
و چه اميد عظيمى به عبث انجاميد
در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مى انديشم
مى توانى تو به لبخندى اين فاصله را بردارى
تو توانايى بخشش دارى
دستهاى تو توانايی آن را دارد
كه مرا
زندگانى بخشد
چشمهاى تو به من مى بخشد
شور عشق و مستى
و تو چون مصرع شعرى زيبا
سطر برجسته اى از زندگى من هستى
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهى ديگر
رونقى ديگر هست
مى توانى تو به من
زندگانى بخشى
يا بگيرى از من
آنچه را مى بخشى
من به بى سامانى
باد را مى مانم
من به سرگردانى
ابر را مى مانم
من به آراستگى خنديدم
من ژوليده به آراستگى خنديدم
سنگ طفلى ، اما
خواب نوشين كبوترها را در لانه مى آشفت
قصه ى بى سر و سامانى من
باد با برگ درختان مى گفت
باد با من مى گفت :
” چه تهيدستی مرد “
ابر باور مى كرد
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه مى بينم ، مى بينم
تو به اندازه ى تنهايى من خوشبختى
من به اندازه ى زيبايى تو غمگينم
چه اميد عبثى
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستى من ، هستى من
تو همه زندگى من هستى
تو چه دارى ؟
همه چيز
تو چه كم دارى ؟ هيچ
بى تو در مى يابم
چون چناران كهن
از درون تلخى واريزم را
كاهش جان من اين شعر من است
آرزو مى كردم
كه تو خواننده ى شعرم باشى
راستى شعر مرا مى خوانى ؟
نه ، دريغا ، هرگز
باورم نيست كه خواننده ى شعرم باشى
كاشكى شعر مرا مى خواندى
بى تو من چيستم ؟ ابر اندوه
بى تو سرگردانتر ، از پژواكم
در كوه
گرد بادم در دشت
برگ پاييزم ، در پنجه ى باد
بى تو سرگردانتر
از نسيم سحرم
از نسيم سحر سرگردان
بى سرو سامان
بى تو – اشكم
دردم
آهم
آشيان برده ز ياد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بى تو خاكستر سردم ، خاموش
نتپد ديگر در سينه ى من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادى
نه خروش
بى تو ديو وحشت
هر زمان مى دردم
بى تو احساس من از زندگى بى بنياد
و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم
كاستن
كاهيدن
كاهش جانم
كم
كم

چه كسى خواهد ديد
مردنم را بى تو ؟
بى تو مردم ، مردم
گاه مى انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مى گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسى مى شنوى ، روى تو را
كاشكى مى ديدم
شانه بالازدنت را
بى قيد
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه
عجيب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
كاشكى مى ديدم
من به خود مى گويم:
” چه كسى باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ “
باد كولى ، اى باد
تو چه بيرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عريان كردى
و جهان را به سموم نفست ويران كردى
باد كولى تو چرا زوزه كشان
همچنان اسبى بگسسته عنان
سم فرو كوبان بر خاك گذشتى همه جا ؟
آن غبارى كه برانگيزاندى
سخت افزون مى كرد
تيرگى را در دشت
و شفق ، اين شفق شنگرفى[؟]
بوى خون داشت ، افق خونين بود
كولى باد پريشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه مى كردى هنگام غروب
تو به من مى گفتى :
” صبح پاييز تو ، ناميومن بود ! “
من سفر مى كردم
و در آن تنگ غروب
ياد مى كردم از آن تلخى گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اينك كوهى
سر برافراشته از ايمان است
من به هنگام شكوفايى گلها در دشت
باز برمى گردم
و صدا مى زنم :
” آي
باز كن پنجره را
باز كن پنجره را
در بگشا
كه بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز كن پنجره را
كه پرستو مى شويد در چشمه ى نور
كه قنارى مى خواند
مى خواند آواز سرور
كه : بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنيا را
نشمرديم هنوز
من صدا مى زنم :
” باز كن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اكنون به نياز آمده ام “داستانها دارم
از دياران كه سفر كردم و رفتم بى تو
بى تو مى رفتم ، مى رفتم ، تنها ، تنها
وصبورى مرا
كوه تحسين مى كرد
من اگر سوى تو برمى گردم
دست من خالى نيست
كاروانهاى محبت با خويش
ارمغان آوردم

من به هنگام شكوفايى گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من مى خندى
من صدا مى زنم :
” آي باز كن پنجره را “
پنجره را می بندى
با من اكنون چه نشتنها ، خاموشيها
با تو اكنون چه فراموشيهاست
چه كسى مى خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد
من اگر ما نشوم ، تنهايم
تو اگر ما نشوى
خويشتنى
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگی را در شرق
باز برپا نكنيم
از كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وا نكنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزى
همه برمى خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشينى
چه كسى برخيزد ؟
چه كسى با دشمن بستيزد ؟
چه كسى
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آويزد
دشتها نام تو را مى گويند
كوهها شعر مرا مى خوانند
كوه بايد شد و ماند
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند
در من اين جلوه ى اندوه ز چيست ؟
در تو اين قصه ى پرهيز كه چه ؟
در من اين شعله ى عصيان نياز
در تو دمسردى پاييز كه چه ؟
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از
متلاشى شدن دوستى است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايى با شور ؟
و جدايى با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشى
يا غرق غرور ؟
سينه ام آينه اى ست
با غبارى از غم
تو به لبخندى از اين آينه بزداى غبار
آشيان تهى دست مرا
مرغ دستان تو پر مى سازند
آه مگذار ، كه دستان من آن
اعتمادى كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپيد دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهى بگذارد
من چه می گويم ، آه
با تو اكنون چه فراموشيها
با من اكنون چه نشستها ، خاموشيهاست
تو مپندار كه خاموشى من
هست برهان فراموشى من

مرگ

مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است
در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است
 
قصه ی فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه
دل به دست آوردن از کشور گشایی بهتر است
 
تشنگانِ مِهر محتاج ترحم نیستند
کوشش بیهوده در عشق از گدایی بهتر است
 
باشد ای عقل معاش اندیش، با معنای عشق 
آشنایم کن ولی نا آشنایی بهتر است
 
فهم این رندی برای اهل معنا سخت نیست
دلبری خوب است، اما دلربایی بهتر است
 
هر کسی را تاب دیدار سر زلف تو نیست
اینکه در آیینه گیسو می گشایی بهتر است
 
کاش دست دوستی هرگز نمی دادی به من
 «آرزوی وصل » از « بیم جدایی » بهتر است
 

بهترین بهانه

منگر چنين به چشمم، ای چشم آهوانه

ترســــم قـــرار و صبـــرم برخيزد از ميانه

ترسم به نام بوسه غارت كنم لبت را

با عذر بی قراری ، ايــــن بهترين بهانه

ترسم بسوزد آخـــــر، همراه من تو را نيز

اين آتشی كه از شوق در من كشد زبانه

چون شب شوداز اين دست، انديشه‌ای مدام است

در بـــــركشيدنت مست، ای خــــواهش شبـــانـــه

اي رجعت جوانی، در نيمه راه عمرم

برشاخه ی خزانم نا گـــــه زده جوانه

ای بخت ناخوش من، شبرنگ سركش من

رام  نوازش  تــــو، بــــی تيـــــــــغ  و تازيانه

ای مرده در وجودم ، با تـو هراس توفان

ای معنی رهايی! ای ساحل! ای كرانه

جانم پراز سرودی است، كز چنگ تو تراود

ای شـــــور ای ترنــــم،ای شـعر ای ترانه

دلم گرفته برایت

به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایت

دلــی کــــه کرده هـوای کرشمه‌های صدایت

نه یوسفم، نه سیاوش، به نفس کشتن و پرهیز

کـــه آورد دلــــــم ای دوست! تاب وسوسه‌هایت

تو را ز جرگــــه‌ی انبوه خاطرات قدیمی

برون کشیده‌ام و دل نهاده‌ام به صفایت

تو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست

نمی‌کنــــم اگـــر ای دوست، سهل و زود ، رهایت

گره بـــــه کار من افتاده است از غم غربت

کجاست چابکی دست‌های عقده‌گشایت؟

به کبر شعر مَبینم کــه تکیه داده به افلاک

به خاکساری دل بین که سر نهاده به پایت

"دلم گرفته برایت" زبان ساده‌ی عشق است

سلیس و ساده بگویم: دلــــــم گرفته برایت !

هاوار

له کووچ پاییز مه نمه سه جی
بی کس و ته نیا، ری بوه م وه کی؟

هاوو کووچه گانم، وه لیم په ردانه
گیرووده ی دامم بالم به سانه

ده سه یل ئیحساس له نوو یه خ کردن
خوه ش خه زاله گان هه م ماته م گردن

که وه یل عاشیق وه یره بار کردن
دله گه ی منیش وه گه ردا بردن

شه وه خون دان و شه قه ی دان له بال
ئه رام هیشتن سه د حه سره ت کال

فکر نه کردن م وه یره مرم
تا خودا چم و په لپییان گرم

له کووچ هه لگه ردن بانه و دیارم
م وه بی ئیوه چو تاقه ت بارم

رووژگاری بوو منیش کووچ کردم
هه ر جا تواسم زنده گی بردم

هاوو کووچم بوو، لانه ی عیشق گردم
یه سه ته نیام و وه بی که س مردم

چشمهای تو

حرفهاي زيادي بلد نيستم

من تنها چشمان تو را ديدم

وگوشه اي از لبخندت

که حرفهايم را دزديد
از عشق چيزی نمي دانستم

اما دوستت داشتم

کودکانه تر از آنچه فکرش را بکني...

رزازی

ئه وج مه زلوومی شارم ها سدات
شیرینی غه می دیرینه م فدات
بولبول خوشخوان باخ کوردانی
را دلته نگییم ئارام گیانی
هاوار مولک زه نجیر وه پا
له سکووت مه رگ زنه ی و سدا
گووش په نجه ره یل چه وه ری تنن
له باخ ئیحساس گول ئه رات چنن
خودا بکه یدن نه چیته قه فه س
فه دای هه نجه ره ت هه زاران نه فه س
شیعره یل نابم فه دای ئاوازت
ته پش دلم به دره قه ی سازت
وه خت ته و دیرم پر له خیالم
شه که ت و دلگیر نه خوه شه حالم
هوونکی سدات ته و وه هورم به ی
میهمان خودام خوه ی نیشانم ده ی
وه کونج قه فه س شیوه نه کارم
وه خت سدات تیه ت من په ر درارم
سووز دله گه م! بکیشه ئاواز
کزه ی بی به شیم بی وه نوت و ساز
به و وه گه رد یه ک بخوه نیم وه نوو
باخ پر له گول بی باخه وان بوو
به و تا بخوه نیم وه ی چاره ی ره شه
را جوغرافیایگ له مه رز بی به شه
به و تا بخوه نیم وه دلواپه سی
تو له غه ریبی م وه بی که سی

او

بی خیال خیالــت می شوم ... 
و می سپارمت به دست" او " ... 
اما چه کنم که او ... 
فقطـ یکـ ضمیر " سوم شخص غایب " نیست ... 
" او " کسی است که .... 
تمام هستی این " اول شخص مخاطب " حاضرت را .... 
به آتش کشیده است! !

خداحافظی

خداحافظی ات 

اولین تار موی سفید بود،

آغازی

برای هزاران تار مویی که باید سفید شوند...!

هه ر كاتی ده كه ومه بیری
وه كو روژانی جوانی 
بو ساریژی زامه كانم
به ته نیا دیمه سه ر كانی
زوخاوی دل هه ل ده ریژم بو ورده شه پوله كانی
ئه م به سته یه بو ده خوینم به لاوه ك یا به گورانی
كانی كانی تو جیژوانی پریه كانی
تو ئایونه ی ئاسمانی
خونی جه رگی چیا سه خت و به ر زه كانی
خوزگا ئه وه ی من ده ی زانم توش بیزانی كانی كانی 
ده زانی بو زور دی مه لات؟
چون له لای تو به جی ماون جی پی كانی 
كانی كانی 
تو شاهیدی پشكوتنی ئه وینیكی ئا سمانی
قاتلی من له توی دا شورد په ن جه كانی
خونی دلم تكاوه نیو ئاوی كانی 
به ده م دزه ی ئه وینه وه 
ده مردم و نه م ده زانی
كانی كانی كانی كانی


*** ترجمه لفظ به لفظ فارسی

چشمه
هر زمانی بیادش می افتم
همچو روزگار جوانی
برای تسكین زخمهایم
تنهایی به سر چشمه می روم
درد دلم رو به دست موجهای كوچكش می سپارم
این شعر رو براش با دكلمه یا با آواز می خوانم
ای چشمه :تو میعادگاه فرشتگانی
تو آینه آسمانی
خون دل كوههای سخت و مرتفع هستی
ای چشمه :
كاش آن چیزهای كه من می دانم تو هم می دانستی
چون جای پاهاش پیش تو به جا مانده از 
ای چشمه : 
تو شاهد شكوفه دادن عشقی آسمانی بودی
قاتل من دستهایش را در توشست
خون دلم در درون آب چشمه ریخت
به همراه خنده عشق
میمردم و نمی فهمیدم
ای چشمه ای چشمه

ساعت هم مست کرده مثل من... مانده است روی وقت قرارمان،
بیچاره فراموش کرده که رفته ای،
عجب عالمی دارد مستی..

تو دروغگو نیستی ،
من حواسم پرت است...
گفته بودی دوستم داری بی اندازه،
اما خوب که فکر می کنم، 
تازه می فهمم بی اندازه یعنی چه !

دروغ گـفـتـن . . .
عـرضـــــــــــ ــــــــه مـیـخـــــــواد ،
مـا هـم کـه هـمـیـشـه. . .
عـاشـق آدم هـای بـا عـرضـه مـیـشـیـم !

دل من ساکن یک کوچه ی نفرین شده است ..
و لبم تشنه ترین تشنه ی لیوان شراب ...
...
من و دل در ته این کوچه ی بن بست گُمیم ..
مثل یک قطره که باریده به یک نهر پر آب ..
...
تن من مرده ترین زنده ی این شهر شب است ..
برسان فاتحه بر من که مباح است و ثواب ..
...
شب من معنی یک ظلمت محض است رفیق ..
پشت کردی به من و شب شد و من خانه خراب ..
...
لحظه هایم همه در خاطره ات می گذرند ..
خاطراتی که از آن نیست مرا دیده به خواب ..

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند
زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب
وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست
جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد
تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست
خانه من با خیابان ها چه فرقی می کند

مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام
ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟

فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت
بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند

بي قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه بي تاب شـدن عادت كم حوصـله هاست

مثل عكـس رخ مهتاب كه افتاده در آب
در دلـم هستي و بين من و تو فاصله هاست

آسـمان با قفـس تنگ چـه فرقـي دارد
بال وقتـي قفـس پر زدن چلچلـه هاست

بي تو هر لحظه مرا بيم فرو ريـختن است
مثل شـهري كه به روي گسل زلزله هاست

باز مي پرسـمت از مسئله دوري و عشق
و سكوت تو جواب هـمه مسـئله هاست

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ی ممنوع ولی لب هاییم

هرچی از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچ کس هیچ کسی اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جا نشین تو در این سینه خداوند نشد

خاطرات تو و دنیای مرا سوزاندن

تا فراموش شود یاد تو هرچند نشد

من دهان باز نکردم که نرنجی از من

مثل زخمی که لبش باز به لبخند نشد

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست.

♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫