عجب جان می کنم هر سال ، از تاریخِ دلگیرم 

هزار وُ سیصد وُ شصت و... که از تکرار آن سیرم 

ببین مادر چه می پرسم ، گزنده ، تلخ وُ بی پروا

من آن صد چهره ی خرداد و یا خرچنگ در تیرم ؟\\\\\\\"

چرا زائیدی ام مادر، وَ عشقت را تلف کردی ؟

چرا با ناله و نفرین، ندادی شب به شب شیرم ؟

شدم تصویر بیماری و می سوزی در اندوهم 

نترس از بازی دنیا که من درسی نمی گیرم 

شبی صد مرتبه از قله می افتم ،ولی هر بار- 

سماجت می کنم از بس که جان سختم، نمی میرم 

نگو: بی جا تلف کردی جوانی را، نمی دانی -

که از روز تولد هم ، شبیه کرکس پیرم

دعا کن جان دهم در خواب، یکشب راحت و آرام

و این مرگ غریبانه شود پایانِ تقدیرم