عجب جان می کنم هر سال ، از تاریخِ دلگیرم
هزار وُ سیصد وُ شصت و... که از تکرار آن سیرم
ببین مادر چه می پرسم ، گزنده ، تلخ وُ بی پروا
من آن صد چهره ی خرداد و یا خرچنگ در تیرم ؟\\\\\\\"
چرا زائیدی ام مادر، وَ عشقت را تلف کردی ؟
چرا با ناله و نفرین، ندادی شب به شب شیرم ؟
شدم تصویر بیماری و می سوزی در اندوهم
نترس از بازی دنیا که من درسی نمی گیرم
شبی صد مرتبه از قله می افتم ،ولی هر بار-
سماجت می کنم از بس که جان سختم، نمی میرم
نگو: بی جا تلف کردی جوانی را، نمی دانی -
که از روز تولد هم ، شبیه کرکس پیرم
دعا کن جان دهم در خواب، یکشب راحت و آرام
و این مرگ غریبانه شود پایانِ تقدیرم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۵ ساعت 17:56 توسط زینب
|