آنقدر مرا با غم دوریت نیازار
با پای دلم راه بیا قدری و بگذار-
این قصه سرانجام خوشی داشته باشد
شاید که به آخر برسد این غم بسیار
این فاصله تاب از من دیوانه گرفته
در حیرتم از این همه دل سنگی دیوار
هر روز منم بی تو و من بی تو و لاغیر
تکرار و تکرار و تکرار و تکرار...
من زنده به چشمان مسیحای تو هستم
من را به فراموشی این خاطره نسپار
کاری که نگاه تو شبی با دل ما کرد
با خلق نکرده ست؛ نه چنگیز، نه تاتار!
ای شعر، چه میفهمی از این حال خرابم؟
دست از سر این شاعر کم حوصله بردار
حق است اگر مرگ من و عالم و آدم
بگذار که یکبار بمیریم؛ نه صدبار!
تصمیم خودم بود به هرجا که رسیدم
یک دایره آنقدر بزرگ است که پرگار!
اوج غم این قصه در این شعر همین جاست:
من بی تو پریشان و تو انگار نه انگار...!
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 8:8 توسط زینب
|