خودکاری که نمینویسد فندکی که روشن نمیشود و آدمی که قدم میزند در تنهایی تمام شده اند!
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر ۱۳۹۶ ساعت 17:13 توسط زینب
|
سلام دوستان اینجا دلنوشته های یه دختر تنهاست امیدوارم از این وبلاگ خوشتون بیاد با تبادل لینک موافقم
خوش به حال گیاهان که عاشق نورند.... و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست.... نه وصل ممکن نیست...!!! همیشه فاصله ای هست...!!! و عشق صدای فاصله هاست...!!!! صدای فاصله هایی که غرق ابهامند....!!! همیشه عاشق تنهاست...!!! ××××××××××××××
لمس کن تا بدانی...
لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست… تا بدانی نبودنت آزارم می دهد… لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان… که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پر شیار… لمس کن لحظه هایم را… تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم٬ لمس کن این با تو نبودن ها را لمس کن… همیشه عاشقت میمانم دوستت دارم ای بهترین بهانه ام
××××××××××××××××××
بی تو
تمام شعرهای ناگفته ام را
تمام اشک های حلقه در چشمانم را
روی نیمکت کهنه زندگی
در کنار تمام بی تو بودن ها
با فرو بردن بغض گلویم
پایین می فرستم
و به دست فراموشی می سپارم
بی تو
نه یادت نجاتم داد
نه خاطزاتت تسکینم
چرا نگاهم کردی...؟
چرا حرفهایم را خواندی...؟
چرا...؟
سالهاست که بیهوده در انتظارت ماندم
ماندم و تو نیامدی...
×××××××××××××
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم...
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم...
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم...
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم...
چه سخت است تنها متولد شدن...
مثل تنها زندگی کردن...
مثل تنها مردن...
××××××××××××××
بـه نسـیمی هـمه ی راه بـه هـم می ریـزد
کـی دل سنگ تـو را آه بـه هـم می ریـزد
سنگ در بـرکه می انـدازم و می پنـدارم
با همـین سنـگ زدن مـاه بـه هـم می ریـزد
عـشق ، بـر شانـه ی هـم چـیدن چـندیـن سنـگ است
گـاه می مـاند و نـاگـاه به هم می ریـزد
آن چـه را عـقل بـه یـک عـمر به دست آورده است
دل بـه یـک لحـظه ی کـوتـاه به هـم می ریزد
آه ! یـک روز هـمین آه تـو را مـی گـیرد گـاه یک کـوه به یـک کـاه بـه هـم می ریـزد